تبليغاتX
مسیحیت و خرافات
مسیحیت دین جهل و خرافات . دستنوشته های یک بدام افتاده ی مسیحیت
 انسان یا گوسفند ؛ انتخاب با شماست

 

 

خرافات کتاب مقدس ( قسمت ششم )

 

کشتی بین خدا و یعقوب !!!

 

 

 

 

در کتاب پیدایش باب 32 بند 24 نوشته شده :

 

و یعقوب تنها ماند و مردی با وی تا طلوع فجر کشتی می گرفت ( البته ننوشته این کشتی فرنگی بوده یا آزاد و اینکه دو نفر چطوری چند ساعت می تونن کشتی بگیرن . خدا که معلومه خوب قدرت خدایی داره ولی یعقوب چطوری از شب تا صبح کشتی گرفته ! نمی دونم ! )

 

 

 

TinyPic image

 

 

 

 

وچون او دید که بر وی غلبه نمی یابد کف ران یعقوب را لمس کرد ( چقدر بی نزاکت ) و کف ران یعقوب در کشتی گرفتن با او فشرده شد !

 

پس گفت : مرا رها کن زیرا که فجر می شکافد . گفت تا مرا برکت ندهی تو را رها نکنم ( آخر کلاه بر داری تا چه حد ؟ یک بار سر برادرش رو کلاه گذاشت و برکت رو ازش دزدید ، کم بود حالا دوباره سر خدا رو کلاه می گذاره و برکت می گیره ) به وی گفت نام تو چیست ؟ گفت یعقوب گفت از این پس نام تو یعقوب خوانده نشود بلکه اسرائیل زیرا که با خدا و انسان مجاهده کردی و نصرت یافتی . و یعقوب از او سوال کرده گفت مرا از نام خود آگاه ساز . گفت چرا اسم مرا می پرسی ؟ و او را در آنجا برکت داد

 

و یعقوب آن مکان را فنیئیل نامیده ( گفت ) : زیرا خدا را روبرو دیده ام و جانم رستگار شد .

 

 

 

 

 

آخه خرافات تا چه اندازه ! کشتی با خدا ! مگه خدا علاف و بیکاره که با انسان کشتی بگیره !

 

یکی از دوستای مسیحیم می گفت : این ها همه تجلی مسیحه و پسر خداونده که به صورت انسان متجلی میشه و این هم اشکال نداره .

 

ولی هر چی فکر کردم دیدم این هم یک توجیه بی خود و بی معنیه

 

 

اول مگه مسیح علاف و بیکاره بیاد با یعقوب کشتی بگیره

 

دوم اینکه مسیح اگر خداست تا زمانی که در رحم مریم قرار نگرفته بود که جسم نبود و فرقی با خدای پدر نداشت . چجوری با انسان کشتی گرفت !!

 

 

سعدی یک شعر زیبا داره که فکر می کنم جاش همینجاست :

 

آدمی را عقل باید در بدن          ورنه جان در کالبد دارد حمار

 

 

 

 

 

بمب اتم

 

حیفم اومد این خرافه رو هم ننویسم آخه هم کوتاهه و هم با نمک

 

این خرافه در مورد یکی از شخصیتهای کتاب مقدس بنام سامسون نوشته شده که قبلا هم داستان دیگری رو در موردش نوشتم

 

در موردش آمده :

و چانۀ تازۀ الاغی یافته دست خود را دراز کرد و آن را گرفته هزار مرد با آن کشت !!!  کتاب داوران باب 15 بند 15

 

 

اولین باری که این داستان رو خوندم شوکه شدم

 

هزار نفر !!  اونهم با چانه ی الاغ !

 

کاش حداقل می گفتن شمشیر بوده . نیزه بوده . آخه با چونۀ الاغ میشه دو نفر یا پنج نفر رو زخمی کرد ، چجوری هزار نفر رو کشته !

 

در موردش خیلی فکر کردم تا اینکه به نتیجه رسیدم : این یک نکته علمی است و اشاره به بمب اتم داره چون تنها چیزی که ممکنه باهش هزار نفر رو کشت بمب اتمه وگرنه حتی موشکهای جنگی هم فوقش پنجاه نفر رو می کشه صد نفر رو هم زخمی می کنه

 

دیگه خرافه از این بالاتر هم می خواهید ؟!!

 

از من گفتن بود . اگه چشماتون رو باز کنید خیلی راحت کتاب مقدس رو کنار می اندازین

 

 

|+| نوشته شده توسط مهرانه در پنجشنبه 4 مرداد1386  |
 انسان یا گوسفند ؛ انتخاب با شماست

 

خرافات کتاب مقدس ( قسمت پنجم )

 

اسحاق فرق گوسفند با پسر خود را تشخیص نمی دهد

 

 

( چون این داستان طولانیه و نویسنده با قوانین طنز نویسی آشنا نبوده من به صورت خلاصه این فکاهی رو می نویسم و اگر متن کاملش رو می خواهید به ادامۀ مطلب مراجعه کنید )

 

 

اسحاق پیر شده بود و قدرت بیناییش ضعیف شده بود .

 

او تصمیم گرفت پسر بزرگ خود به نام عیسو را برکت دهد ( در ادامه با مفهوم برکت اشنا می شوید ) اما برای برکت دادن نیاز داشت تا غذا بخورد و قدرت کافی را داشته باشد !!

 

در نتیجه به عیسو گفت : پسرم برو از صحرا یک نخجیر برایم شکار کن ، غدای خوبی که مورد پسند من است درست کن تا پس از قدرت گرفتن تو را برکت دهم . در این میان مادر عیسو این صحبتها را شنید . او که پسر کوچکش یعنی یعقوب را بیشتر دوست می داشت دست به کار شد . خوراکی از گوشت بزغاله درست کرد ، یعقوب که از این کار مادرش در هراس بود گفت : برادرم عیسو بدنش مودار است ولی من بی مو هستم ، پدر به آسانی مرا خواهد شناخت .

 

مادرش که فکر اینجا را هم کرده بود دستها و گردن یعقوب را با پوست بزغاله پوشانید  و او را پیش پدرش فرستاد .

 

 

 

یعقوب بر پدرش وارد شد . پدر سوال کرد که هستی ؟ یعقوب دروغ گفته و خود را عیسو معرفی کرد ( نویسنده چندان هم در داستان نویسی مهارت نداشته زیرا هر کسی صدای دو پسر خود را از هم تشخیص می دهد ، فکر می کنم نویسنده ، این داستان را برای گروه سنی ب نوشته )

 

 

پدر که گویا اطمینان کافی به پسران خود نداشت گفت نزدیک من بیا تا تو را از نزدیک لمس کنم و مطمئن شوم . لحظۀ حساس فرا رسید ، اسحاق یعقوب را لمس نمود آنگاه چنین گفت : صدای تو صدای یعقوب است اما دستهای تو دستهای عیسو است !!        پوست بز و بدن انسان ؟!!!!!!

 

 

 

اسحاق او را برکت داد ، یعقوب از پیش پدر بیرون آمد . عیسوی نگون بخت که تازه از شکار بازگشته بود غذا را تهیه کرده و پیش پدر آورد و او را دعوت به غذا خوردن کرد . اسحاق در حالی که تعجب زده شده بود گفت : که هستی عیسو پاسخ داد که من عیسو هستم . بیچاره اسحاق به لرزه افتاد و برای عیسو داستان را تعریف کرد .

 

عیسوی بیچاره نعره زد و به التماس افتاد که پدر مرا هم برکت بده اما اسحاق پاسخ داد : برکتی باقی نمانده و همه را به یعقوب دادم ! ( این قسمت من رو به یاد رستورانها می اندازه که می نویسند غذا تمام شد )

 

 

عیسو به گریه افتاد و باز هم خواهش نمود اما اسحاق که برکت دیگری نداشت عیسو را کاملا ناامید کرد و به او گفت غله و شیره را رزق او قرار دادم و در نهایت گفت : تو او را بندگی خواهی کرد

 

دوستان عزیز کدام بچه این داستان رو قبول می کنه ؟

 

 

 

 

سوالات من

 

 

 

 

چطور ممکنه یک نفر فرق بین فرزندش و بز رو نفهمه ؟ چجوری میشه گفت یک پدر صدای دو تا پسرش رو از هم تشخیص نده ؟ مگه برکت چیه ؟ نکنه چک تضمین شده است که قابل برگشت نیست ؟ خدایی که برکت رو بشه با دروغ و کلک ازش گرفت چه خداییه ؟ خدایی که چنین فرد خرفتی رو پیامبر قرار داده قابل پرستشه ؟

  

 

چیزی که برام خیلی جالب بود این بود که ادامه ی این بخش رو خوندم و متوجه شدم

اسحاق بعد از این داستان دهها سال زنده بوده و حتی یعقوب در زمان مرگ اسحاق صاحب دوازده فرزند بوده ؟!!!

 

کسی که دهها سال قبل فرق پوست بزغاله رو از فرزندش تشخیص نمی داده پس از گذشت اینهمه سال چی شده بوده خدا می دونه ! عجب پیغمبری !

 

 

دوستان مسیحی چشمهاتون رو باز کنید . خرافه پرست نباشید . کدام مسیحی می تونه این مطالب رو برای دیگران بخونه . والاّ کتابهای همینگوی ، ژول ورن داستایوفسکی ، جک لندن و شکسپیر صد درجه معقول تر از این اراجیفه .

 

 

قصد جسارت ندارم ولی پیشنهاد من اینه که بیایید گوسفند نباشیم

 

 

TinyPic image

 

 

دست مزن چشم  ببستم دو دست                                   راه  مرو چشم  دو پایم شکست

حرف  مزن قطع  نمودم   سخن                                   نطق  مکن  چشم  ببستم   دهن

هیچ نفهم این سخن عنوان مکن                                   خواهش  نافهمی ِ انسان   مکن

لال  شوم   کور  شوم   کر شوم                                  لیک محال است که من خر شوم

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهرانه در دوشنبه 1 مرداد1386  |
 
 
بالا