خرافات کتاب مقدس ( قسمت پنجم )
اسحاق فرق گوسفند با پسر خود را تشخیص نمی دهد
( چون این داستان طولانیه و نویسنده با قوانین طنز نویسی آشنا نبوده من به صورت خلاصه این فکاهی رو می نویسم و اگر متن کاملش رو می خواهید به ادامۀ مطلب مراجعه کنید )
اسحاق پیر شده بود و قدرت بیناییش ضعیف شده بود .
او تصمیم گرفت پسر بزرگ خود به نام عیسو را برکت دهد ( در ادامه با مفهوم برکت اشنا می شوید ) اما برای برکت دادن نیاز داشت تا غذا بخورد و قدرت کافی را داشته باشد !!
در نتیجه به عیسو گفت : پسرم برو از صحرا یک نخجیر برایم شکار کن ، غدای خوبی که مورد پسند من است درست کن تا پس از قدرت گرفتن تو را برکت دهم . در این میان مادر عیسو این صحبتها را شنید . او که پسر کوچکش یعنی یعقوب را بیشتر دوست می داشت دست به کار شد . خوراکی از گوشت بزغاله درست کرد ، یعقوب که از این کار مادرش در هراس بود گفت : برادرم عیسو بدنش مودار است ولی من بی مو هستم ، پدر به آسانی مرا خواهد شناخت .
مادرش که فکر اینجا را هم کرده بود دستها و گردن یعقوب را با پوست بزغاله پوشانید
و او را پیش پدرش فرستاد .
یعقوب بر پدرش وارد شد . پدر سوال کرد که هستی ؟ یعقوب دروغ گفته و خود را عیسو معرفی کرد ( نویسنده چندان هم در داستان نویسی مهارت نداشته زیرا هر کسی صدای دو پسر خود را از هم تشخیص می دهد ، فکر می کنم نویسنده ، این داستان را برای گروه سنی ب نوشته )
پدر که گویا اطمینان کافی به پسران خود نداشت گفت نزدیک من بیا تا تو را از نزدیک لمس کنم و مطمئن شوم . لحظۀ حساس فرا رسید ، اسحاق یعقوب را لمس نمود آنگاه چنین گفت : صدای تو صدای یعقوب است اما دستهای تو دستهای عیسو است !!
پوست بز و بدن انسان ؟!!!!!! 
اسحاق او را برکت داد ، یعقوب از پیش پدر بیرون آمد . عیسوی نگون بخت که تازه از شکار بازگشته بود غذا را تهیه کرده و پیش پدر آورد و او را دعوت به غذا خوردن کرد . اسحاق در حالی که تعجب زده شده بود گفت : که هستی عیسو پاسخ داد که من عیسو هستم . بیچاره اسحاق به لرزه افتاد و برای عیسو داستان را تعریف کرد .
عیسوی بیچاره نعره زد و به التماس افتاد که پدر مرا هم برکت بده اما اسحاق پاسخ داد : برکتی باقی نمانده و همه را به یعقوب دادم ! ( این قسمت من رو به یاد رستورانها می اندازه که می نویسند غذا تمام شد )
عیسو به گریه افتاد و باز هم خواهش نمود اما اسحاق که برکت دیگری نداشت عیسو را کاملا ناامید کرد و به او گفت غله و شیره را رزق او قرار دادم و در نهایت گفت : تو او را بندگی خواهی کرد 
دوستان عزیز کدام بچه این داستان رو قبول می کنه ؟
سوالات من

چطور ممکنه یک نفر فرق بین فرزندش و بز رو نفهمه ؟ چجوری میشه گفت یک پدر صدای دو تا پسرش رو از هم تشخیص نده ؟ مگه برکت چیه ؟ نکنه چک تضمین شده است که قابل برگشت نیست ؟ خدایی که برکت رو بشه با دروغ و کلک ازش گرفت چه خداییه ؟ خدایی که چنین فرد خرفتی رو پیامبر قرار داده قابل پرستشه ؟
چیزی که برام خیلی جالب بود این بود که ادامه ی این بخش رو خوندم و متوجه شدم
اسحاق بعد از این داستان دهها سال زنده بوده و حتی یعقوب در زمان مرگ اسحاق صاحب دوازده فرزند بوده ؟!!!
کسی که دهها سال قبل فرق پوست بزغاله رو از فرزندش تشخیص نمی داده پس از گذشت اینهمه سال چی شده بوده خدا می دونه !
عجب پیغمبری !
دوستان مسیحی چشمهاتون رو باز کنید . خرافه پرست نباشید . کدام مسیحی می تونه این مطالب رو برای دیگران بخونه . والاّ کتابهای همینگوی ، ژول ورن داستایوفسکی ، جک لندن و شکسپیر صد درجه معقول تر از این اراجیفه .
قصد جسارت ندارم ولی پیشنهاد من اینه که بیایید گوسفند نباشیم

دست مزن چشم ببستم دو دست راه مرو چشم دو پایم شکست
حرف مزن قطع نمودم سخن نطق مکن چشم ببستم دهن
هیچ نفهم این سخن عنوان مکن خواهش نافهمی ِ انسان مکن
لال شوم کور شوم کر شوم لیک محال است که من خر شوم
ادامه مطلب
|
+| نوشته شده توسط
مهرانه در دوشنبه 1 مرداد1386
|